جهنم سرگردان
شب را نوشیدهام . وبر این شاخههای شکسته میگریم. مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پرپر کنم. مگذار از بالش تاریک تنهایی سربردارم و به دامن بی تار و پود رؤیاها بیاویزم. سپیدیهای فریب روی ستونهای بی سایه رجز میخوانند. طلسم شکسته خوابم را بنگر بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته. او را بگو تپش جهنمی مست! او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیدهام. نوشیدهام که پیوسته بی آرامم. جهنم سرگردان! مرا تنها گذار
(س.سپهری)
تو نمیدانی
تو نمیدانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغهای خوشبختی
دیری نمی پایند و همیشه نمیتوان شانه به شانه دوست
در باران قدم زد و سیب ها و پرنده هایی را که روی شاخه ها
نشسته اند تا آخر شمرد.
همیشه نمیتوان دست دوست را گرفت و به تماشای
قله هایی برد که در دو قدمی خدا ایستاده اند
تو نمیدانی که ممکن است ناگهان در میانه راه گردبادی عظیم
همه چیز را در هم پیچیده و اثری از حرفهای قشنگ و نگاههای
خاطره انگیز نماند.
نه تو اینها را نمیدانی که اگر میدانستی حتم داشتم حتی یک
لحظه هم مرا با غمهایم تنها نمیذاشتی و دلت نمی آمد که
تازه ترین شعرهایم را نخوانی.
کاش میدانستی که هر قطره باران آینه ای است که میتوانی
عشق مرا به خودت در آن ببینی آن وقت در روزهای بارانی
هیچگاه از کنار پنجره کنار نمی رفتی |